شب .فرو پاشیده وستارگان فسرده در دور دست می لرزند.

بادشبانگاهی وزیدن گرفته وزوزه میکشه.

امشب میتوانم غمناک ترین شعرها را بنویسم.

دوستش می د اشتم واو نیز گاه دوستم می داشت.

در شبهایی چون امشب او را در اغوش می گرفتم.

بارها وبارها می بوسیدمش زیر این آسمان بی کران.

او دوستم می داشت. ومن نیز گاه دوستش میداشتم.

چگونه می شد دوست نداشت ان چشمان درشت دل نوازرا.

فکر نداشتن او. احساس از دست دادنش.

سنگینی شب. که بی او سنگین تر است.

چه حاصل از عشقی که پایبندش نکرد.

شب فرو پاشیده و او در کنار من نیست.

.....و جزء این هیچ

نگاهم در جستجوی اوست: در پی او.

دلتنگ او. و او نیست در کنارم.

نه!دیگر نمی خواهمش. اما چه عاشقانه می خواستمش.

از ان دیگری. و او از ان دیگری خواهد شد.

نه!دیگر نمی خواهمش. اما شاید هنوز دیوانه اش باشم.

چه زود می گذرد عشق "چه دیر می پاید فراموشی.